من و سرهنگ

خرید بک لینک

از هفته پیش به همایش از طرف سازمان دعوت شدم زمانی که همکارم نامه رو بهم ابلاغ کرد من یه سرسری خوندم و امضا کردم و گذشت تا دیروز هم که مرخصی بودم و کلا موضوع یادم رفت. شب تازه یادم افتاد تماس گرفتم با مدیر داخلیمون و هماهنگ کردم کی بریم. صبح با یکی از کارمندای شرکت و جناب سرهنگ رفتیم من یه چیزایی از آدرس یادم بود و گفتم، اما مطمین نبودم به سرهنگ گفتم بزار زنگ بزنم بپرسم که گفت نه لازم نیست اینجایی که میگی میشناسم و باز من گفتم بزار زنگ بزنم که نزاشت. به همکارم مسیج زدم که آدرس رو حتما برام اس ام اس کن اونم سریع برداشت زنگ زد (تو روحت همکار محترم خوبه سفارش کردم تماس نگیر) آدرس رو گفت که همون آدرسی بود که یادم بودم. من سعی کردم نزارم سرهنگ متوجه مکالمه من بشه و کوتاه جواب میدادم.

سرهنگ همون موقع داشت یه چیزی تعریف میکرد بعد مکالمه من گفت یادت باشه یه چیزی برات بگم و ادامه حرفش رو زد.

چند مین بعد گفت زمان هیتلر یه سربازی بود که نزدیک وضع حمل زنش بوده بعد هیتلر این سرباز رو به مناطق جنگی میفرسته قبل رفتن، سرباز میگه نگران همسرم هستم و هیلتر بهش میگه رسیدگی میکنم نگران نباش. سرباز میره اما دلش طاقت نمیاره و برمیگرده و میگه باید برم به زنم سر بزنم و هیتلر یه ماشین بهش میده و میگه برو. سرباز به خونه میرسه و میبینه همه چی مرتبه و یه دکتر با پرستار و امکانات کامل برای وضع حمل همسرش محیاست خیالش راحت میشه و برمیگرده میره پیش جناب هیتلر برای تشکر و ایشون دستور اعدامش رو صادر میکنه سرباز میگه چرا؟؟؟ و هیتلر میگه وقتی فرمانده ت بهت میگه همه چی مرتبه یعنی مرتبه...

به اینجا که رسید بی مقدمه به رانندمون گفت آقای فلانی بزن کنار خانوم سمایی رو اعدام کنیم تازه اونجا بود که دوزاری من افتاد که چرا این و تعریف کرد بهم میگه وقتی بهت میگم میدونم محل همایش کجاست به فرمانده ت اعتماد کن و دوباره زنگ نزن.کلی به حرفش خندیدیم و موضوع رو جمع و جورش کردم.

خلاصه اینکه اینو تعریف کردم هم اینکه بگم این جناب سرهنگ ما فکر میکنه هنوز تو پادگان ه و ما هم سربازاشیم و هنوز همون حس فرمانده بون رو داره (نمیدونم نظامی جماعت با این شدت مقرارتی بودن بهتون خورده یا نه؟) و اینکه انقدر این بشر زبون بازه انقدررررررررررررررر زبون بازه که حرف نداره برای هر حرفی حکایت و حدیث و تاریخ و خاطره برات ردیف میکنه و این رو هم بگم بسیا آم دنیا دیده و با تجربه و با معلوماتیه... خلاصه به شدت در گاهی موارد ازش کم میاریم

خلاصه اینم اندر حکایات من و جناب سرهنگ بود که امروز حکم اعدام منو صادر کرد


دختر ایرانی...

ما را در سایت دختر ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: yasin بازدید: 68 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1392 ساعت: 19:45

صفحه بندی