خموش باش و مزن آتش اندر این بی

خرید بک لینک
خموش باش و مزن آتش اندر این بیشه نمی شکیبی می نال پیش او تنها 228 بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا فرشته را ز فلک جانب زمین کشدا به هر شبی چو محمد به جانب معراج براق عشق ابد را به زیر زین کشدا به پیش روح نشین زان که هر نشست تو را به خلق و خوی و صفت های همنشین کشدا شراب عشق ابد را که ساقیش روح است نگیرد و نکشد ور کشد چنین کشدا برو بدزد ز پروانه خوی جانبازی که آن تو را به سوی نور شمع دین کشدا رسید وحی خدایی که گوش تیز کنید که گوش تیز به چشم خدای بین کشدا خیال دوست تو را مژده وصال دهد که آن خیال و گمان جانب یقین کشدا در این چهی تو چو یوسف خیال دوست رسن رسن تو را به فلک های برترین کشدا به روز وصل اگر عقل ماندت گوید نگفتمت که چنان کن که آن به این کشدا بجه بجه ز جهان همچو آهوان از شیر گرفتمش همه کان است کان به کین کشدا به راستی برسد جان بر آستان وصال اگر کژی به حریر و قز کژین کشدا بکش تو خار جفاها از آن که خارکشی به سبزه و گل و ریحان و یاسمین کشدا بنوش لعنت و دشنام دشمنان پی دوست که آن به لطف و ثناها و آفرین کشدا دهان ببند و امین باش در سخن داری که شه کلید خزینه بر امین کشدا 229 شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا چو قسمتست چه جنگست مر مرا و تو را شراب آن گل است و خمار حصه خار شناسد او همه را و سزا دهد به سزا شکر ز بهر دل تو ترش نخواهد شد که هست جا و مقام شکر دل حلوا تو را چو نوحه گری داد نوحه ای می کن مرا چو مطرب خود کرد دردمم سرنا شکر شکر چه بخندد به روی من دلدار به روی او نگرم وارهم ز رو و ریا اگر بدست ترش شکری تو از من نیز طمع کن ای ترش ار نه محال را مفزا وگر گریست به عالم گلی که تا من نیز بگریم و بکنم نوحه ای چو آن گل ها حقم نداد غمی جز که قافیه طلبی ز بهر شعر و از آن هم خلاص داد مرا بگیر و پاره کن این شعر را چو شعر کهن که فارغست معانی ز حرف و باد و هوا 230 ز سوز شوق دل من همی زند عللا که بوک دررسدش از جناب وصل صلا دلست همچو حسین و فراق همچو یزید شهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا شهید گشته به ظاهر حیات گشته به غیب اسیر در نظر خصم و خسروی به خل میان جنت و فردوس وصل دوست مقیم رهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا اگر نه بیخ درختش درون غیب ملیست چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باش که نفس ناطق کلی بگویدت افلا 231 سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا ز دم زدن نشود سیر و مانده کس جانا ز دم زدن کی شود مانده یا کی سیر شود تو آن دمی که خدا گفت یحیی الموتی دهان گور شود باز و لقمه ایش کند چو بسته گشت دهان تن از دم احیا دمم فزون ده تا خیک من شود پرباد که تا شوم ز دم تو سوار بر دریا مباد روزی کاندر جهان تو درندمی که یک گیاه نروید ز جمله صحرا فروکش این دم زیرا تو را دمی دگر است چو بسکلد ز لب این باد آن بود برجا
دختر ایرانی...

ما را در سایت دختر ایرانی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: yasin بازدید: 62 تاريخ: چهارشنبه 1 خرداد 1392 ساعت: 23:07

صفحه بندی